بایگانی برچسب: s

مقاله بررسی داستان قلب سرچشمه افكار

مقاله بررسی داستان قلب سرجشمه افكار در 230 صفحه ورد قابل ویرایش
دسته بندی علوم انسانی
بازدید ها 0
فرمت فایل doc
حجم فایل 252 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل 230

مقاله بررسی داستان قلب سرچشمه افكار

فروشنده فایل

کد کاربری 6017

کاربر

مقاله بررسی داستان قلب سرجشمه افكار در 230 صفحه ورد قابل ویرایش

افكاری

برآمده از درون

هر قدر زمان بیشتری

را صرف چیزی كه

نمی خواهیم داشته باشیم

بنماییم، بیشتر آن را نزد خود

خواهیم داشت.

(بی نیازی)
من فردی مثبت و پذیرا هستم

من آگاه هستم كه با تمامی زندگی یگانه شده و پیوسته ام. آن حكمت بیكران مرا در برگرفته و در وجودم نفوذ كرده است. بنابراین كاملاً اعتماد دارم كه كاینات از من در هر مسیر مثبتی حمایت خواهد كرد. من به واسطه زندگی، آفریده و این سیاره به من اعطا شده است تا تمامی نیازهایم را برآورده سازد. هرچه كه احتمالاً نیاز داشته باشم، از پیش در این جا در انتظار من است. این سیاره، خیلی بیش از آن كه بتوانم بخورم، مواد غذایی، خیلی بیش از آن كه بتوانم خرج كنم، پول، خیلی بیش از آن كه بتوانم ملاقات كنم، انسان، خیلی بیش از آن كه بتوانم تجربه كنم، عشق و خیلی بیش از آن كه بتوانم در تصور آورم، لذت و شادمانی در خود دارد. تمام آن چه مورد نیاز و تمایل من باشد، در این جهان وجود دارد و همه آن ها از آن من است تا در اختیارشان داشته باشم و از آن ها استفاده كنم. آن ذهن بیكران واحد، آن شعور یگانه نامتناهی، همیشه به من پاسخ مثبت می دهد، بدون توجه به آن كه برای باورداشتن، اندیشیدن یا بر زبان آوردن، چه چیزی را برمی گزینم. همواره پاسخ كاینات به من “آری” است. من وقت خود را با اندیشیدن به موضوعات منفی تلف نمی كنم. پاسخ های مثبت خود را با دقت و مراقبت برمی گزینم و اراده می كنم تا به خودم و زندگی به مثبت ترین شیوه بنگرم. بنابراین به فرصت ها و كامیابی ها خوش آمد می گویم و به هر نیكی پاسخ مثبت می دهم. من فردی مثبت هستم و در دنیایی مثبت كه در تعامل با كایناتی مثبت قرار دارد، زندگی می كنم و از این كه همه امور، این طور است كه هست، بسیار خرسندم. از این كه با حكمت كاینات یكی شده و توسط قدرت آن حمایت می شوم، شكرگزار و شادمان هستم. خدایا، تو را برای تمام آن چه حالا و این جا در اختیار دارم تا از وجودشان لذت ببرم، سپاس می گویم.

در آینه

بنگرید و بگویید:

“من، خود را به همین صورتی

كه هستم،

دوست دارم و می پذیرم.”

حال

چه موضوعی در ذهن شما شكل می گیرد؟

به چگونگی احساس خود

توجه كنید.

شاید این، كانون مشكل شما باشد.

(پذیرش)

من تمام بخش های وجود خودم را می پذیرم

بزرگترین بخش بهبود و تمامیت بخشیدن به خود، پذیرش خود در تمامی ابعاد است، پذیرش خود در زمان هایی كه كارها را به خوبی انجام داده ایم و در اوقاتی كه به آن خوبی كه باید انجامشان نداده ایم. زمان هایی كه وحشت زده بوده ایم و اوقاتی كه عشق ورزیده ایم، زمان هایی كه بسیار احمقانه و ساده لوحانه رفتار كرده ایم و اوقاتی كه بسیار هوشمند و زیرك بوده ایم، زمان هایی كه عملكردی نابخردانه داشته ایم و اوقاتی كه برنده از كارزار بیرون آمده ایم. تمامی این ها، بخش هایی از موجودیت خود ما هستند. بیشتر مشكلات ما از آن جا ناشی می شوند كه برخی از این بخش ها را از خود دور می كنیم، كه خودمان را به طور كامل و بدون قیدوشرط دوست نمی داریم. بیایید از این پس، به پشت سرمان و به زندگی كه سپری كرده ایم با شرمندگی نگاه نكنیم، بلكه گذشته را به عنوان غنا و كمال زندگانی در نظر آوریم. بدون وجود این غنا و كمال، قطعاً نمی توانستیم در جایگاهی كه امروز ایستاده باشیم، قرار داشته باشیم. لذا زمانی كه خودمان را با تمام وجود بپذیریم، تمام و كمال و یكپارچه می شویم و بهبودی می پذیریم.

چنانچه خود را جامع و

تمام و كمال

دوست نمی دارید،

جایی در مسیرتان این را آموخته اید.

در حالی كه می توانید این

آموخته را فراموش كنید

و از همین حالا

شروع كنید به مهربان بودن با خودتان.

(پذیرش)

تمامی آن چه برای خود آفریده ام را می پذیرم

من دقیقاً خود به همین صورت كه هستم، دوست می دارم و می پذیرم و در هر موقعیتی كه قرار داشته باشم از خودم حمایت می كنم، به خود اعتماد و خود را قبول دارم. قلب من می تواند مالامال از عشق به خودم باشد، عشقی كه اگر دست خود را بر روی قلبم قرار دهم، می توانم حسش كنم. می دانم كه دقیقاً همین جا و همین حالا، در قلبم فضای زیادی برای پذیرش خود دارم. من جسمم را، وزنم را، قدم را، ظاهرم را، جنسیتم را و تجربیاتم را قبول دارم و آن ها را با تمام وجود می پذیرم. تمام آن چه برای خود آفریده ام را می پذیرم، گذشته و اكنونم را و مشتاق شكل گیری و وقوع آینده ام نیز می باشم. من تجلی باشكوه و خدایی حیات، و بنابراین لایق بهترین ها هستم و این را برای خودم می پذیرم. من معجزه را باور دارم، همین طور بهبودی و یكپارچگی را. و بیش از تمام این ها خودم را می پذیرم و باور دارم. من ارزشمند هستم و كیستی و موجودیت خود را می پرورم و گرامی می دارم. و چنین باشد.

ما خود

موقعیت ها را می آفرینیم

و سپس

نیروی خود را به دلیل

سرزنش دیگری به خاطر عجز و ناتوانی

خودمان

به هدر می دهیم.

هیچ فرد، جایگاه و موقعیتی

كنترل و برتری بر ما ندارد.

هر یك از ما

در هنگام اندیشیدن در اذهان خود

تنها هستیم.

(تصادفات)

من خود را به شیوه هایی مثبت ابراز می نمایم

معمولاً اگر خود را در میانه یك تصادف، به عنوان طرف آسیب دیده مشاهده كنید، عمیقاً احساس گناه و تقصیر می كنید و شاید فكر كنید لازم است به همین خاطر مجازات شوید. ممكن است كینه های ابراز نشده بسیاری وجود داشته باشند كه باعث شوند احساس كنید حق ندارید از خودتان با بیان خوبی یاد و حمایت كنید. چنانچه به كسی آسیبی وارد آورید، اغلب بر اساس نوعی خشم ابراز نشده به سوی انجام این كار هدایت شده اید. این موقعیت، فرصت بروز و ظهور آن خشم را برای شما فراهم می آورد. در این گونه موقعیت ها همواره “موضوعات” مختلفی در درون شما دست به دست هم می دهند. یك تصادف، اغلب بسیار بیشتر از یك اتفاق ساده است. وقتی تصادفی به وقوع می پیوندد، به درون خود بنگرید تا الگوها و چارچوب های ذهنی خود را در آن ببینید و سپس به جای سرزنش دیگری، او را با عشق بستایید و كل تجربه را رها سازید.

در لحظه ای

كه عبارات مثبت و تاییدآمیز

بر زبان می آورید،

دیگر نقش قربانی را

بازی نمی كنید.

دیگر بی یار و یاور نیستید.

حالا قدرت خودتان را

به خوبی می شناسید و قدر می نهید.

(استخدام)

من در پیشة خود بی اندازه شادمانم

پیشة من تجلی‌ای از حضور خداوند است. من در این حرفه بی‌اندازه شادمانم و هر فرصت و امكانی را برای به نمایش گذاردن نیروی شعور الهی كه از طریق من عمل می‌كند، سپاس می‌گزارم. هر زمان كه كار یا موضوع جدیدی برای دست و پنجه نرم كردن به من واگذار می‌شود، می‌دانم كه این فرصتی است كه از سوی خداوند، كارفرمای حقیقی من، به من واگذار شده است، پس افكار خود را ساكت می‌كنم، به درون می‌روم و در انتظار كلمات شفابخشی می‌مانم كه ذهنم را پر می‌كنند. من این مكاشفه های خجسته را با شادمانی می‌پذیرم و می‌دانم كه شایستة پاداشی هستم كه برای كاری كه به خوبی انجامش داده‌ام، به من اعطا شده است. در ازای انجام این شغل نشاط‌آور، به فراوانی دربارة من جبران زحمت می‌شود. همكاران من در زمینة این كشف روحانی، یعنی تمامی نوع بشر، افرادی حامی، پرمحبت، شادمان، مشتاق و توانمند هستند، چه بخواهند از این نقش خود آگاه باشند و چه نخواهند. من آن‌ها را به عنوان تجلیات كامل آن ذهن یگانه می‌بینم كه با سعی و كوشش فراوان خود را وقف كارشان می‌كنند. برای این هدف نادیدنی كار كردن، همواره بالاترین مقام‌ها را برای من به ارمغان می‌آورد و می‌دانم كه فعالیت خلاقانة من در شغلی كه تجلی آشكار خداوند می‌باشد، برایم بی نیازی مالی به همراه خواهد داشت كه پاداش به انجام رساندن آن است. و چنین نیز باشد.

جهش

را در گام‌های خود

احساس كنید.

چشم‌های درخشان خود را بنگرید.

وجود زیبا و سرخوش شما

همین‌جا حضور دارد.

آن را بخواهید و بطلبید!

(انرژی)

من سلامت و سرشار از انرژی هستم

آگاهم و تصدیق می‌كنم كه جسم من مكانی مهربان برای زیستن است. من جسم خود را حرمت می‌نهم و با آن به نیكی رفتار می‌نمایم. با انرژی كاینات در ارتباطم و اجازه می‌دهم از طریق من جریان یابد. من انرژی خارق‌العاده‌ای دارم و زیبا، درخشان، زنده و زندگی بخش هستم.

هر چه را كه

واقعاً دوست دارید، بیابید:

گل‌ها،

رنگین كمان،

آواز خاصی،

ورزشی كه دوست دارید،

اجازه بدهید

این تصاویر و فعالیت‌ها

جایگزین تصاویری شوند كه

زمانی كه شروع

به ترساندن خود می‌كنید

در شما شكل می‌گیرند.

(زمین لرزه/ بلایای طبیعی)

من با طبیعت در هماهنگی كامل به سر می‌برم

من به این موضوع دربارة خود واقفم و آن را تصدیق می‌كنم. خود را دوست دارم و تایید می‌نمایم. هر چه در دنیای من وجود دارد نیك است. من در هوای باارزش و در عین حال بی‌دریغ زندگی نفس می‌كشم و به بدن، ذهن و عواطف خود استراحت می‌دهم. نیازی ندارم خود را بترسانم. من با تمام جنبه‌های زندگی در هماهنگی به سر می‌برم، با خورشید، ماه، باد، باران، زمین و حركات آن. نیرویی كه زمین را به حركت وامی‌ دارد دوست من است. من با عناصری كه در طبیعت وجود دارند در صلح و صفا به سر می‌برم. آن ها دوستان من هستند. من منعطف و جاری هستم و همواره در امنیت و اطمینان به سر می‌برم. می‌دانم كه هیچ آسیبی نمی‌تواند بر من وارد شود. در امنیت كامل می‌خوابم، بیدار می‌شوم و حركت می‌كنم. نه تنها من، بلكه دوستانم، خانواده‌ام و كسانی كه دوستشان دارم هم در امنیت هستند. من به نیرویی كه مرا آفرید تا در همه اوقات و تحت هر شرایطی از من حمایت و پشتیبانی كند، اعتماد دارم. ما واقعیت بیرونی خود را خودمان می‌آفرینیم. من نیز واقعیتی را برای خود خلق می‌كنم كه اساس آن بر یگانگی و امنیت استوار باشد. هر كجا كه من باشم، آن جا جزیره سلامت و امنیت است. من در امنیت هستم و این تنها یك تغییر است كه دارد روی می‌دهد. من خود را دوست دارم و تأیید می‌كنم. به خودم اعتماد دارم و می‌دانم كه همه چیز در دنیای من به نیكی می‌گذرد.

امروز

یك روز هیجان انگیز

در زندگی شماست.

شما در میانة

ماجرای شگفت انگیز هستید

و هرگز

این روند بخصوص

را دوباره طی نمی‌كنید.

(زندگی جاوید)

من در حال پیمودن مسیر سفری پایان ناپذیر به سوی جاودانگی هستم

در بی‌كرانگی زندگی همه چیز كامل، یكپارچه و بی نقص است و چرخة حیات نیز همین طور است. در این میانه اوقات تقسیم شده اند؛ وقت شروع، زمان رشد، زمان بودن، وقت خشكیدن و جامه كندن و زمان ترك گفتن. تمام این‌ها بخش‌هایی از سیر تكاملی حیات هستند. ما آن‌ها را معمولی و طبیعی تلقی می‌كنیم و اگر چه در وقت اتفاق افتادن ممكن است اندوه‌بار باشند، ولی این چرخه و آهنگ گردش آن را می‌پذیریم. گاهی در میانة این چرخه، یك پایان ناخوشایند و ناگهانی اتفاق می‌افتد. ما دچار لرزه و احساس وحشت می‌شویم. كسی كه خیلی جوان است می‌میرد، یا چیزی می‌شكند و فرومی‌ریزد. اغلب افكاری دردآفرین دربارة از دست رفتگان ما برایمان باقی می‌ماند. چرخة خود ما را نیز پایانی خواهد بود. آیا این دوره را تا انتها طی خواهیم كرد یا پایانی زود هنگام برای آن وجود دارد؟ زندگی همواره در حال تغییر است. نه پایانی دارد و نه آغازی، تنها یك چرخه و بازچرخه از مواد و تجربیات است. زندگی هرگز بی حركت، ساكن یا راكد نیست، بلكه هر لحظه نو و تازه می‌شود. هر پایان خود نقطة آغاز جدیدی است.

كلیه پاسخ‌ها

به تمامی پرسش‌هایی

كه همواره خواهید پرسید

همه همین‌جا در درون شما نهفته‌اند.

هر وقت كه می‌گویید

“من نمی‌دانم”

در را بر روی خرد درونی خود

می‌بندید.

(وسعت بخشیدن و جمع كردن)

من در عشق نفس می‌كشم و با جریان زندگی جاری می‌شوم

آیا شما خود را بسط می‌دهید یا برعكس جمع و كوچك می‌كنید؟ زمانی كه اندیشه‌ها، باورها و هر چه به شما مربوط می‌شود را وسعت می‌بخشید، این عشق است كه آزادانه جاری می‌شود. ولی وقتی خود را جمع می‌كنید، دیوارها را در اطراف خود برمی‌كشید و خود را از همه چیز جدا می‌نمایید. اگر می‌ترسید، وحشت زده‌اید یا احساس می‌كنید چیزی نادرست در جریان است، شروع كنید به نفس كشیدن. تنفس كردن حصارهای اطراف شما را می‌گشاید و رهایتان می‌سازد. این كار ستون فقرات شما را مستقیم می‌گرداند، قفسة سینة شما را باز می‌كند و فضای لازم را در سینه شما برای وسعت یافتن قلبتان ایجاد می‌نماید. با تمرین تنفس، موانع را به كنار می‌زنید و شروع به باز شدن می‌كنید. این یك نقطة آغاز است. به جای فرو رفتن در حالت ترس و وحشت كامل، چند بار نفس بكشید و به خود بگویید: “آیا می‌خواهم خود را جمع و از همه چیز جدا كنم یا مایلم خود را بسط دهم؟”

امروز

یك روز تازه است.

طلبیدن و به وجود آوردن

هر چه نیكی است

را از نو آغاز كنید.

ترجمه داستان «جین آیر» همراه با لاتین

ترجمه داستان «جین آیر» همراه با لاتین در 29 صفحه ورد قابل ویرایش
دسته بندی علوم انسانی
بازدید ها 0
فرمت فایل doc
حجم فایل 26 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل 29

ترجمه داستان «جین آیر» همراه با لاتین

فروشنده فایل

کد کاربری 6017

کاربر

ترجمه داستان «جین آیر» همراه با لاتین در 29 صفحه ورد قابل ویرایش

(Prat one):

My name is Jane Eyre and my story begins when I was ten. I was living with my aunt, Mrs Reed, because my mother and father were both dead. Mrs Reed was rich. Her house was large and beautiful, but I was not happy there. Mrs Reed had three children, Eliza, John and Georgiana. My cousins were older than I. They never wanted to play with me and they were often unkind. I was afraid of them. 1 was most afraid of my cousin John. He enjoyed frightening me and making me feel unhappy. One afternoon, 1 hid from him in a small room. 1 had a book with a lot of pictures in it and 1 felt quite happy. John and his sisters were with their mother. But then John decided to look for me.

‘Where’s Jane Eyre?’ he shouted, ‘Jane! Jane! Come out!’ He could not find me at first – he was not quick or clever. But then Eliza, who was clever, found my hiding place. ‘Here she is!’ she shouted. 1 had to come out. And John was waiting for me. ‘What do you want?’ 1 asked him. ‘I want you to come here,’ John said. 1 went and stood in front of him. He looked at me for a long time, and then suddenly he hit me. ‘Now go and stand near the door!’ he said. 1 was very frightened. 1 knew that John wanted to hurt me. 1 went and stood near the door. Then John picked up a large, heavy book and threw it straight at me. The book hit me on the head and 1 fell. ‘Y ou cruel boy!’ 1 shouted. ‘You always want to hurt me. Look!’ 1 touched my head. There was blood on it. John became angrier. He ran across the room and started to hit me again and again. 1 was hurt and afraid, so 1 hit him back. ?Mrs Reed heard the noise and hurried into the room. She was very angry. She did not seem to notice the blood on my head. 1ane Eyre! You bad girl!’ she shouted. ‘Why are you hitting your poor cousin? Take her away! Take her to the red room and lock the door!’

The red room was cold and dark. I was very frightened.

Nobody ever went into the red room at night. I cried for help, but nobody came. ‘Please help me!’ I called, ‘Don’t leave me here!’

But nobody came to open the door. I cried for a long time, and then everything suddenly Went black. I remember nothing after that. ?When at last I woke up, I was in my bed. My head was hurting. The doctor was there. ‘What happened?’ I asked him. ‘Y ou are ill, Jane,’ the doctor answered. ‘Tell me, Jane. Are you unhappy here with your aunt and your cousins?’ ‘Yes, I am,’ I answered. ‘I’m very unhappy.’

‘I see,’ said the doctor. ‘W ould you like to go away to school?’ he asked. ‘Oh, yes, I think so,’ I told him. The doctor looked at me again, and then he left the room. He talked to Mrs Reed for a long time. They decided to send me away to school. So not long afterwards, I left my aunt’s house to go to school. Mrs Reed and my cousins were pleased when I went away. I was not really sad to leave. ‘Perhaps I’ll be happy at school,’ I thought. ‘Perhaps I’ll have some friends there.’

One night in January, after a long journey, I arrived at Lowood School. It was dark and the weather was cold, windy and rainy.

The school was very large, but it was not warm and comfortable, like Mrs Reed’s house. A teacher took me into a big room. It was full of girls. There were about eighty girls there. The youngest girls were nine, and the eldest were about twenty. They all wore ugly brown dresses. It was supper time. There was water to drink, and a small piece of bread to eat. I was thirsty, and drank some water. I could not eat anything because I felt too tired and too excited. After supper, all the girls went upstairs to bed. The teacher took me into a very long room. All the girls slept in this room. Two girls had to sleep in each bed. Early in the morning, I woke up. It was still dark outside and the room was very cold. The girls washed themselves in cold water and put on their brown dresses. Then everybody went downstairs and the early morning lessons began. ?At last, it was time for breakfast. 1 was now very hungry. We went into the dining-room with the teachers. There was a terrible smell of burning food. We were all hungry, but when we tasted the food we could not eat it. It tasted terrible. Feeling very hungry, we all left the dining-room.

At nine o’clock, lessons began again. 1 looked round at the other girls. They looked very strange in their ugly brown dresses. 1 did not like the teachers. They seemed to be unkind and unfriendly. Then at twelve o’clock, the head teacher, Miss Temple, came in. She was very pretty and her face was kind. ‘I want to speak to all the girls,’ she said. ‘I know that you could not eat your breakfast this morning,’ she told us. ‘So now you will have some bread and cheese and a cup of coffee.’ The other teachers looked surprised. ‘I’ll pay for this meal,’ Miss Temple said. The girls were very pleased. After this meal, we went out into the garden. The girls’ brown dresses were too thin for the cold winter weather. Most of the girls looked cold and unhappy, and some of them looked very ill. 1 walked around and looked at the girls and at .the school and the garden. But I did not speak to anyone, and nobody spoke to me. One of the girls was reading a book. ‘Is your book interest- ing?’ I asked her. ‘I like it,’ she answered. ‘Does this school belong to Miss Temple?’ I asked. ‘No, it doesn’t,’ she answered. ‘It belongs to Mr Brocklehurst. He buys all our food and all our clothes.’

The girl’s name was Helen Burns. She was older than I was. 1 liked her immediately. She became my friend.

«جین آیر» (قسمت اول)
نوشته : كارلوت برونته

اسم من جین آیر است و داستان من از زمانی آغاز می شود كه من 10 ساله بودم من با عمه ام خانم رید زندگی می كردم، زیرا پدر و مادرم هردو مرده بودند. خانم رید ثروتمند بود. خانه او بسیار بزرگ وزیبا بود، ولی من در آنجا خوشحال نبودم. خانم رید سه فرزند داشت؛ الیزا، جان و جورجیانا. پسر و دختر عمه‌هایم از من بزرگتر بودند. آنها هرگز نمی خواستند كه با من بازی كنند و اغلب نامهربان بودند. من از آنها می ترسیدم. از همه بیشتر از پسر عمه ام جان می‌ترسیدم. او از ترساندن من لذت می برد و مرا ناراحت می‌ساخت. در یك بعدازظهر، من دریك اتاق كوچك از دست او مخفی شدم. من كتابی با عكس های زیاد در آن داشتم و از آن بابت احساس خوشحالی می‌كردم. جان و خواهرانش با مادرشان بودند. اما جان تصمیم گرفت كه به دنبال من بگردد. او فریاد می‌كشید «جین آیر كجاست» «جین! جین! بیا بیرون» او در ابتدا نتوانست مرا پیدا كند. او سریع یا باهوش نبود. اما الیزا، كه با هوش تر بود محل مخفی‌گاه مرا پیدا كرد. او فریاد زد: او اینجاست، من مجبور بودم بیرون بیایم و جان منتظرم بود. از او پرسیدم : چه می خواهی؟ جان گفت: از تو می خواهم كه به اینجا بیایی. من رفتم و در جلوی او ایستادم. او مدت زیادی به من نگاه كرد و ناگهان به من ضربه ای زد و گفت : حالا برو كنار در بایست.

من خیلی ترسیده بودم. من می دانستم كه جان می‌خواهد به من آسیب برساند. من رفتم و كنار در ایستادم. سپس جان یك كتاب بزرگ و سنگین برداشت و به سمت من پرتاب كرد. كتاب به سرم خورد و مرا انداخت. من فریاد زدم: تو پسر سنگدلی هستی، تو همیشه می خواهی به من آسیب برسانی. نگاه كن. سرم را لمس كردم. خونی شده بود. جان خشمگین تر شد. او طول اتاق را طی كرد و مجدداً شروع به اذیت و آزار من كرد. من زخمی و هراسان بودم. بنابراین من هم او را زدم. خانم رید صدایمان را شنید و باعجله خود را به اتاق رساند. او خیلی عصبانی بود. او متوجه سرم نشد و فریاد زد: جین آیر تو دختر بدی هستی. چرا تو به پسرعمه بیچاره‌ات حمله كردی؟ از او دور شو! او را به اتاق قرمز ببرید و در آنرا قفل كنید!

اتاق قرمز تاریك و سرد بود. من خیلی ترسیده بودم. هیچكس درشب به اتاق قرمز نمی رفت. من كمك می‌خواستم و گریه می كردم اما هیچكس به آنجا نیامد. من صدا می زدم : لطفاً كمكم كنید. مرا اینجا تنها نگذارید!

اما هیچكس برای باز كردن در نیامد. من مدت طولانی گریه كردم تا اینكه ناگهان همه چیز سیاه شد. من بعد از آن چیزی را به خاطر نمی آورم. سپس زمانی كه بیدار شدم، در رختخوابم بودم. سرم درد می كرد. دكتر آنجا بود، از او پرسیدم: چه اتفاقی افتاده؟ دكتر پاسخ داد: تو مریض هستی، جین! جین به من بگو! آیا تو با عمه و عمزاده هایت دراینجا ناراحت هستی؟ جواب دادم: بله، خیلی ناراحت هستم.

دكترگفت: می بینم و پرسید: دوست داری به دور از اینجا به مدرسه بروی؟ به او گفتم: اوه ! بله، اینطور فكر می كنم. دكتر به من نگاه كرد و سپس اتاق را ترك كرد. او مدت زیادی با خانم رید صحبت كرد. آنها تصمیم گرفتند كه مرا به دور از آنجا به مدرسه بفرستند. هنوز مدت زیادی نگذشته بود كه من خانه عمه ام را ترك كردم و به مدرسه رفتم. خانم رید و عمه زاده هایم از رفتن من راضی بودند. من جداً غمگین نبودم و فكر كردم: شاید من در مدرسه شاد باشم. شاید من در آنجا دوستانی پیدا كنم. دریك شب در ماه ژانویه بعداز یك مسافرت طولانی من به مدرسه لوود رسیدم. آنجا تاریك بود و هوا سردو بارانی بود و باد می وزید. مدرسه بزرگ بود ولی گرم و راحت نبود، درست مانند خانه خانم رید.

یكی از معلمان مرا به اتاق بزرگی برد. آنجا پر از دختر بود. حدود 80 دختر در آنجا بود. جوانترین دخترها 9 ساله بود و بزرگترین آنها درحدود 20 سال داشت. همه آنها لباس های قهوه ای زشتی بر تن داشتند.

زمان شام فرا رسیده بود. آنجا فقط مقداری آب برای نوشیدن و تكه‌ی كوچكی نان برای خوردن بود. من تشنه بودم كه مقداری آب نوشیدم.

من چیزی نتوانستم بخورم زیرا بسیار احساس خستگی می كردم و بسیار هیجان زده بودم. بعد از شام همه دخترها برای خواب به بالای پله ها رفتند. معلم مرا به اتاق بسیار بزرگی برد. همه دخترها دراین اتاق خوابیده بودند. دو دختر مجبور بودند دریك تخت بخوابند.

صبح زود من بیدار شدم. بیرون هنوز تاریك و اتاق بسیار سرد بود. دخترها خودشان را در آب سرد شستند و لباس های قوه ایشان را پوشیدند. سپس همگی به پائین رفتند و كلاس درس صبح خیلی زود شروع شد.

درپایان، زمان صرف صبحانه رسید. من دراین لحظه بسیار گرسنه بودم. مابا معلمان به سالن غذا خوری وارد شدیم. و در آنجا بوی وحشتناك غذای سوخته می‌آمد. همگی ما گرسنه بودم اما وقتی مزه غذا چشیدیم نتوانستیم آنرا بخوریم. مزه وحشتناكی بود. درحالیكه بسیار گرسنه بودیم سالن غذا خوری را ترك كردیم. درساعت 9، كلاس درس مجدداً آغاز شد. من به دخترهای روبروم نگاه كردم آنها در لباس های قهوه ای زشتشان بسیار غریب بودند.

من معلم هارا دوست نداشتم. آنها نامهربان و غیر دوستانه بنظر می رسیدند. سپس در ساعت 12، سرمعلم، خانم كمپل آمد. او بسیار زیبا و صورتش مهربان بود. او گفت: می خواهم با همه دخترها صحبت كنم. من می دانم كه شما نتوانستید امروز صبحانه بخورید. او به ما گفت : بنابراین می توانیم حالا مقداری نان و پنیر و یك فنجان قهوه داشته باشید. سایر معلمان متحیر شدند. خانم كمپل گفت: من این وعده غذایی را خواهم داد. دختر ها بسیار خشنود شدند.

داستان شبحی در اپرا

دانلود داستان زیبای شبحی در اپرا
دسته بندی تاریخ و ادبیات
بازدید ها 31
فرمت فایل doc
حجم فایل 7 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل 8
داستان زیبای شبحی در اپرا

فروشنده فایل

کد کاربری 4152
کاربر

*داستان زیبای شبحی در اپرا*

 

آن ها قبل از اپرا ، در مزان اجرای اپرا و بعد از اپرا دربارة شبح صحبت كردند. ولی خیلی ارام صحبت می كردند و قبل از حرف رشدن پشت سرشان را نگاه می كردند .

 

وقتی اپرا ستمام شد ، دخترها به رختكن شان بازگشتند . نا گهان آنها صدای كس را در راهرو شنیدند ، و خانم گری ، مادر مگ به داخل اتاق دویذ . او زنی بود . چاق ، با رفتاری مادرانه و چهره ای قرمز و شاداب . اما آن شب صورتش سفید بود.

 

او گریه كنان گفت : (( آه دخترا ، ژوزف مرده ! شما میدونین كه او خیلی سپاین سدر چهارمین طبقه زیرصحنه نمایش كار می كرد . كاركنان دیگر صحنه ، جسد اونو یك ساعت پیش اونجا پیدا كردن با یه طناب دورگردنش !))

 

خانة اپرا مكان مشهوری بود و مدیران خانه اپرا اراد خیلی مهمی سیودند این اولین هفته كار برای آن دو مدیر جدید موسیوآرمان مونشار من و موسیو فیرمن سریشارد بود . فردای آن روز دو مرد در دفتر كارشان درباره‌ ژوزف بود كه صحبت می كردند .

 

موسیو آرمان با عصبانیت گفت : (( این یا یه اتفاق بود یا بوكه خودكشی كرده ))

 

مسیو فیرمن گفت (( یه اتفاق ؟ خودكشی ؟ دوست من ، سكدوم داستان رو میخوای ؟ یااین س كه داستان شبح رو می خوای ؟

 

موسیو آرمان گفت : (( با من راجع به اشباح محبت نكن ! توی خانة اپرا ، ما 1500 نفر داریم كه برامون كار میكنن و همه دارن سدرباره شبح حرف سمیزنن . همة اونا احمقن ! من نمیخوام دربارة سشبح چیزی بشنوم ، خب ؟ ))

 

موسیو سفیرمن به سنامه ای كه روی میز ، پهلوی او قرار داشت مگاه كرد گفت : (( آرمان ما با این نامه میخوایم چكاركنیم ؟ ))

 

موسیو سآرمان فریاد زد : ((چكار كنیم ؟ )) ((‌مسلماً هیچ كاری ! چه كاری میتونیم بكنیم ؟ ))

 

آن دو مرد دوباره نامه را خواندند . خیلی طولانی نبود .

 

موسیو سآرمان كه دوباره عصبانی شده بود . گفت : (( برای لژ 5 بلیت سنفروشید ! 20.000 فرانك در ماه !)) (( این بهترین لژ خاسنه اپراست و ما به آن پول احتیاج داریم غیر من و بگو ببینیم بی ا.جی كیه ؟ ))

 

موسیو فیر من گفت : (( منظور ، شبح اپراست . اما آرمان ، تو راست میگی .دربارة این نامه ، ا هیچ كاری نمیتوانیم بكنیم . این یه شوخیه ، یه شوخی بد . یه كسی در این ساختمان فكر میكنه كه چون ما این جا تاه وارد هستیم احمق سهم هستیم . س هیچ شبحی در اپراخانه وجود نداره ! ))

 

سپس آن دوبارة برنامة آن شب اپرا صحبت كردند كه فاوست بودو معمولاً كارتولا اپرای ماراریتا را اجرا می كرد . كارلوتا اسپانیایی بهترین خوانندة ما مریض میشه ! و همین امروز صبح با نوشتن یك نامه به ما اطلاع میده كه حالش خوب نیست و نمیتونه امشب بخونه ! ))

 

موسیو فیرمن سبلافاصله گفت (0 آرمان ، دوباره عصبانی نشو )) (( ما كریستین دئه رو داریم ، اون خوانندة جوان از كشور نرو ، میتونه امشب مارگاریتارو بخونه س. اون صدای خوبی داره . ))

 

((اما اونخیلی جوونه و هیچ كس اونو نمیشناسه س! هیچ كس نمیخواد به یه خوانندة جدید سگوش سبده . ))

 

(( صبر كن تا ببینیم . س شاید سدئه بهتر از كارلوتا بخونه كسی چه میدونه ؟ ))

داستان زیبای شبحی در اپرا – sabzblog.tk

studentprojectsplan.sabzblog.tk/post/1763
Translate this page

داستان زیبای شبحی در اپرا. ایرانیان درود , به سایت خود خوش آمدید شما در حال مطالعه پیشخوان داستان زیبای شبحی در اپرا هستید .لطفا برای دانلود فایل و مطالعه کامل بر …

داستان زیبای شبحی در اپرا – فروشگاه ساز رایگان فایل

sellu.ir/product-61297-داستانشبحي-در-اپرا.aspx
Translate this page

*داستان زیبای شبحی در اپرا*. آن ها قبل از اپرا ، در مزان اجرای اپرا و بعد از اپرا دربارة شبح صحبت كردند. ولی خیلی ارام صحبت می كردند و قبل از حرف رشدن پشت سرشان …

داستان زیبای شبحی در اپرا – تحقیق و مقاله آماده

dlppt.blogsky.com/1395/09/13/post-616/
Translate this page

*داستان زیبای شبحی در اپرا*. آن ها قبل از اپرا ، در مزان اجرای اپرا و بعد از اپرا دربارة شبح صحبت کردند. ولی خیلی ارام صحبت می کردند و قبل از حرف رشدن پشت …

داستان شبحی در اپرا

asilfile.rozblog.com/tag/داستانشبحی-در-اپرا
Translate this page

خدایا شکرت که سلامتی در خانواده ام حاکم استعنوان اصلی محصول : داستان زیبای شبحی در اپراسلام بر پژوهشگر گرامی ، شما برای دانلود فایل داستان

شبح اپرا (فیلم ۲۰۰۴) – ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

https://fa.wikipedia.org/wiki/شبح_اپرا_(فیلم_۲۰۰۴)
Translate this page

Jump to ۱ خلاصه داستان‎ – بازیگران می‌گویند که این کار شبح اپرا است و کارلوتا به حالت … از کریستین خواسته می‌شود تا آوازی را بخواند و او به زیبایی آن را …

معرفی کتاب – شبح اپرای پاریس /کی

bestbooks.blogfa.com/post-433.aspx
Translate this page

در کتاب شبح اپرای پاریس خانم کی ، کودکی اریک یا همون شبح را تصویر می کنه و در حقیقت داستان زندگی او را و … خدا بزرگ ترین معجزه گر است ، او که یک کرم زشت و بدترکیب را به پروانه ای زیبا تبدیل می کند ، حتما قادر است که از نفرت و ترس هم …

داستان زیبای شبحی در اپرا – فروشگاه اینترنتی زپـو استور

zepostore.ir/داستانزیبایشبحی-در-اپرا/
Translate this page

Dec 19, 2016 – *داستان زیبای شبحی در اپرا*. آن ها قبل از اپرا ، در مزان اجرای اپرا و بعد از اپرا درباره شبح صحبت کردند. ولی خیلی ارام صحبت می کردند و قبل از …

سلام – فانتوم

sia-vash.mihanblog.com/post/10
Translate this page

خلاصه داستان: می گویند شبحی در اپرای پاریس هست. … دارد، از نکته بعدی که مربوط به تحول نقش زن در داستان هاست، از زیبای خفته و سیندرلا تا…. شبح اپرا، می گذرم.

آن روزها – انتشار داستان شبح تماشاخانه

anruzha.blogfa.com/post-165.aspx
Translate this page

شبح اپرا، داستانی است ساده و روان و در عین حال پر از کشش و التهاب، با چاشنی همیشگی روح بشر یعنی عشق و عاطفه که با بسیاری از دیگر صفات زیبای انسانی گره …

وبلاگ سینمای کلاسیک – شبح اپرا

classicinema.blogfa.com/tag/شبحاپرا

 

 

مقاله کشتن اژدها توسط گشتاسب

مقاله کشتن اژدها توسط گشتاسب
دسته بندی تاریخ و ادبیات
بازدید ها 28
فرمت فایل doc
حجم فایل 12 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل 7

مقاله کشتن اژدها توسط گشتاسب

فروشنده فایل

کد کاربری 4152

کاربر

* مقاله کشتن اژدها توسط گشتاسب*

کشتن گشتاسپ اژدها و دادن قیصر دختر خود را به اهرن:

اهرن با شتاب رفت و آنچه را گشتاسپ خواسته بود آماده کرد و آورد و هر سه سوار شدند و به سوی کوه سقیلا تاختند. هیشوی کوه را به گشتاسپ نشان داد و خود با اهرن بازگشت. گشتاسپ به کوه رفت و چنان نعره ای زد که اژدها به ستوه آمد و با دم آتشین خود او را به سوی خویش کشید. گشتاسپ نیز چون تگرگ بر سر او تیره بارید و آهسته آهسته به هیولا نزدیک شد و نام یزدان را بر زبان آورد و ناگهان خنجر را در دهان او فرو کرد و تیغ ها را بر کامش نشاند. زهر و خون اژدها از کوه سرازیر شد و جانور سست و بی رمق بر زمین افتاد و گشتاپ چنان با شمشیر بر سرش زد تا مغزش را بر سنگ ریخت و سپس دو دندان او را کند و سر و تن خود را شست و پیروز سپاسگزار از یزدان، نزد هیشوی و اهرن بازگشت. یاران بر او نماز بردند و او را ستودند. اهرن هدایای بسیار و اسبان آراسته به او پیشکش کرد ولی گشتاسپ جز یک اسب و یک کمان و چند تیر چیزی از آن میان برنداشت و شادان نزد کتایون بازگشت. اهرن نیز اژدها را با چندین گاو و گردون از کوه پایین کشید و خود سرافراز در پیشاپیش گردون به قصر قیصر آمد. مردم در سر راه او گرد می آمدند و

هر آنکس که آن زخم شمشیر دید

خروشیدن گاو گردون شنید

همی گفت کاین زخم اهرمنست

نه شمشیر و نه نخجیر اهرن است

قیصر با شادی به پیشبازش آمد و به افتخار پیروزی او جشنی آراست و اسقف را به قصر خواند و دختر را به اهرن داد.

هنر نمودن گشتاسپ در میدان:

قیصر از اینکه دو داماد پهلوان نصیبش شده، از شادمانی سر بر آسمان می سایید و پیروزی آن دو را به آگاهی همه نامداران می رساند تا آنکه روزی در برابر ایوانش میدانی آراست و همه پهلوانان را به هنرنمائی در آن میدان فراخواند. دو داماد شاد قبل از همه شروع به هنرنمایی کردند و با هنر خود در چوگان و تیره و نیزه میدان قیصر را آراستند.

از آن سو کتایون نزد گشتاسپ آمد و گفت:«تا کی چنین اندوهگین به گوشه ای بنشینی و اندیشه کنی بلند شو و به میدان قصر به تماشای دو داماد پدرم برو و ببین این دو پهلوان که یکی گرگ را کشته و دیگری اژدها را، چه گردی برپا کرده اند» گشتاسپ گفت:«اگر تو چنین می خواهی من حرفی ندارم ولی اگر پدرت که مرا از شهر بیرون کرده در آنجایم ببیند چه خواهد گفت.» با این همه گشتاسپ زین بر اسب گذاشت و به میدان رفت و چندی آنجا به نظاره ایستاد و آن گاه گوی و چوگان خواست و وارد میدان شد. او چنان هنری در بازی نشان داد که پای دیگر یلان سست شد و هنگامی که نوبت تیرو کمان رسید باز همه از او در شگفت ماندند. قیصر به اطرافیان خود گفت:«او را نزد من آورید تا بدانم کیست و از کجا آمده که من تاکنون سوار سرفرازی چون او ندیده ام.» و چون او را نزد قیصر خواندند و قیصر از نام و نشانش پرسید گشتاسپ پاسخ داد:«من همان مرد بیگانه ای هستم که قیصر دخترش را به خاطر او از دیدگان راند و هیشوی شاهد است که آن گرگ بیشه و آن اژدها نیز به دست من کشته شده اند.

تحقیق لیلی و مجنون

تحقیق لیلی و مجنون
دسته بندی تاریخ و ادبیات
بازدید ها 39
فرمت فایل doc
حجم فایل 6 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل 6

تحقیق لیلی و مجنون

فروشنده فایل

کد کاربری 4152

کاربر

*تحقیق لیلی و مجنون*

لیلی و مجنون

لیلی دختر سعد زنی از قبیله بنی عامر عرب است كه طرف عشق مجنون قرار گرفت و مجنون لقبی است كه به قیس پسر ملوح ( رئیس قبیله بنی عامر) داده اند.

افسانه لیلی و مجنون گرچه ریشه سامی دارد و قهرمانان آن عرب هستند ولی در ادبیات فارسی جای وسیعی باز كرده و از قرنها پیش تا هم اكنون نمونه اعلای عشق پاك دلدادگان و عاشق پیشگان بوده است . داستان لیلی و مجنون را گروه كثیری از شعرا به رشته نظم كشیده و عده زیادی از ادبا به یاد آن پرداخته و جمع كثیری به اشاره ای از آن اكتفا كرده اند ولی بدون شك هیچ كدام از شعرا در نظم داستان به پای نظامی شاعر داستانسرای قرن ششم نمی رسند .

بر طبق روایت نظامی مجنون به هفت سالگی كه رسید از سوی پدر به مكتب سپرده شد ودر آنجا با لیلی كه از قبیله دیگری بود همدرس شد و كم كم سن آن دو به جایی رسید كه آتش عشق در درون دل ایشان خانه كرد و شعله آن گاه و بی گاه زبانه می زد . پدر و مادر لیلی برای حفظ آبرو او را از مكتب گرفتند پدر ومادر قیس برای تسكین دل فرزند به خواستگاری لیلی رفتند ولی از پدر و مادرش جواب رد شنیدند و از این جا قیس به مجنون بدل شد ، پدرش او را برای گرفتن شفا به كعبه برد و از او خواست كه از خداوند دوای درد خود را بخواهد تا شاید خداوند از درد عشق او بكاهد اما مجنون از خداوند خواست تا شعله عشق خود را به لیلی فزون تر كند . بالاخره لیلی را به عقد ابن سلام (یكی از ثروتمندان عرب) در آوردند و مجنون سر به بیابان گذاشت و با وحوش محشور شد . از این غم جانكاه پدر و مادرش یكی پس از دیگری رهسپار دیار عدم گشتند . از سوی دیگر لیلی از دوری مجنون بیمار گشت و جان بداد . وقتی خبر مرگ لیلی را به مجنون دادند به سر قبر معشوق رفت و آن قدر شعری كه دوست داشت خواند و ندبه كرد تا همانجا مرد و به معشوقه پیوست و او را در منار قبر لیلی دفن كردند .

حافظ از این داستان عاشقانه بهره گرفته و مضامین نغز و زیبایی خلق كرده است :

بار دل مجنون و خم طره لیلی رخساره محمود كف پای ایاز است 1

حكایت لب شیرین كلام فرهاد است شكنج طره لیلی مقام مجنون است 2

دورمجنون گذشت و نوبت ماست هر كس پنج روز نوبت اوست 3

عماری دارلیلی راكه مهدماه درحكم است خدا را دردل اندازش كه بر مجنون گذارآرد4

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد5

ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به كی ربع را بر هم زنم اطلال را جیحون كنم6

به یمن همت حافظ امید هست كه باز اری اسافر لیلای لیله القمر7

در ره منزل لیلی كه خطرهاست درآن شرط اول قدم آن است كه مجنون باشی8

دوش سودای رخش گفتم زسربیرون كنم گفت كو زنجیر تا تدبیر این مجنون كنم9

محمود و ایاز

داستان عشق محمود به ایاز در شعر حافظ در ابیات زیر اینگونه متجلی گشته است :

غرض كرشمه حسن است ورنه حاجت نیست جمال دولت محمود را به زلف ایاز1

محمود بود عاقبت كار در این راه گر سر برود در سر سودای ایازم2

تحقیق شیرین در خسرو و شیرین نظامی

تحقیق شیرین در خسرو و شیرین نظامی
دسته بندی تاریخ و ادبیات
بازدید ها 40
فرمت فایل doc
حجم فایل 24 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل 24

تحقیق شیرین در خسرو و شیرین نظامی

فروشنده فایل

کد کاربری 4152

کاربر

تحقیق شیرین در خسرو و شیرین نظامی

نعمت‌الله‌ پناهی‌

برگرفته از: نامه‌ پارسی‌ ، سال‌ دهم‌، شماره‌ چهارم‌، زمستان‌ 1384: صص‌ 33ـ55

چكیده‌ : شخصیت‌ شیرین‌ در منظومه خسرو و شیرین‌ نظامی‌ محور این‌ داستان‌ محسوب‌ است‌، اما به‌ طور كلی‌ هاله‌ای‌ از ابهام‌ این‌ شخصیت‌ را فرا گرفته‌ است‌ و وی‌ شخصیت‌ واحدی‌ ندارد. این‌ مقاله‌ با بررسی‌ الگو و پیش‌نمونه‌ شخصیت‌ شیرین‌، بر آن‌ است‌ كه‌ كلیت‌ شخصیت‌ شیرین‌، برآمده‌ از سه‌ شخصیت‌ مجزاست‌:

ـ آفاق‌، همسر نظامی‌

ـ شخصیت‌ حكیمانه‌ نظامی‌

ـ پیش ‌نمونه‌ طبقاتی‌

این‌ نتیجه‌ با بررسی‌ سیر شخصیت‌ شیرین‌ در كلیت‌ جریان‌ داستان‌ تحلیل‌ و ثابت‌ شده‌ است‌.

پیش‌نمونه شیرین‌

پرفروغ‌ ترین‌ چهره‌ داستان‌ خسرو و شیرین‌ ، بی ‌تردید «شیرین‌» است‌. نظامی‌ در یك‌ سیر صعودی‌ و متعالی‌، شخصیت‌ شیرین‌ را چنان‌ پرداخت‌ می كند كه‌ بعد از او هر شاعری‌ تحت‌ تأثیر و عاجز از هر گونه‌ آفرینش‌ مشابهی‌ بوده‌ است‌. «قهرمان‌ واقعی‌ سرتاسر منظومه‌ و نقطه‌ مركزی‌ آن‌، بی ‌گمان‌ خسرو نیست‌، ] بلكه‌ [ شیرین‌ است‌» و شخصیت‌ شعف‌انگیز شیرین‌ پرداختی‌ كامل‌ و عالی‌ دارد و تأثیر آن‌ بر كل‌ داستان‌ غیرقابل‌ انكار است‌. عوامل‌ چندی‌ در صورتگری‌ پیش‌نمونه‌ شیرین‌ دخیل‌اند كه‌ در اینجا بدانها می‌پردازیم‌.

یك‌. آفاق‌، همسر نظامی‌

درباره‌ آفاق‌، شواهد تاریخی‌ می‌گویند: «حاكم‌ دربند كنیزی‌ برای‌ او (نظامی‌) فرستاد، این‌ كنیز جوان‌ كه‌ از طایفه‌ قبچاق‌ بود، آفاق‌ نام‌ داشت‌. نظامی‌ او را به‌ همسری‌ برگزید. او را دوست‌ داشت‌، ولی‌ نتوانست‌ مدت‌ زیادی‌ با او زندگی‌ كند.» مرگ‌ همسر محبوب‌ او سبب‌ شكست‌ و دل ‌رنجوری‌اش‌ شد و از آنجا كه‌ «آفاق‌ به‌ كلبه‌ فقیرانه‌ نظامی‌ سعادتی‌ راستین‌ آورد، مهر و عشق‌ نظامی‌ به‌ آفاق‌ چنان‌ شكوهمند و پرمعنا بود و زندگی‌ مشتركشان‌ چنان‌ سعادتبار بود كه‌ شاعر پس‌ از مرگ‌ آفاق‌، مدت‌ زمان‌ درازی‌ در حسرت‌ خوشبختی‌ از دست‌رفته‌ خود می‌سوخت‌».

با توجه‌ به‌ سال‌ مرگ‌ آفاق‌ (576 ق‌) و مدت‌ تألیف‌ خسرو و شیرین‌ یعنی‌ از سال‌ 571 تا 587 ق‌، بی‌تردید از دست‌ دادن‌ آفاق‌ در این‌ مدت‌ ذهن‌ و اندیشه‌ نظامی‌ را به‌شدت‌ تحت‌ تأثیر قرار می‌دهد و مناسب ‌ترین‌ جای‌ عقده ‌گشایی‌ و اندوه‌ تنهایی‌ این‌ سوز و حسرت‌ درونی‌، منظومه‌ خسرو و شیرین‌ است‌.

نظامی‌ كه‌ شیرین‌ را به‌ لحاظ‌ جوانب‌ شخصیتی‌، نسخه ‌بدلی‌ از آفاق‌ خود می ‌داند، همواره‌ با چشم‌ حسرتبار، آن‌ چنان‌ كه‌ مولوی‌ شمس‌ را می‌نگریست‌، شیرین‌ را پابه‌پای‌ آفاق‌ خود به‌ اوج‌ می‌كشاند.

آنجا كه‌ نظامی‌ در پایان‌ منظومه‌ و در حالی‌ كه‌ می ‌خواهد از داستان‌ نتیجه ‌گیری‌ كند، به‌ طور صریح‌، شیرین‌ را نه‌ مثل‌ آفاق‌، بلكه‌ خود آفاق‌ می داند:

تو كز عبرت‌ بدین‌ افسانه‌ مانی

چه‌ پنداری‌ مگر افسانه ‌خوانی‌

در این‌ افسانه‌ شرط‌ است‌ اشك‌ راندن‌

گلابی‌ تلخ‌ بر شیرین‌ فشاندن‌

به‌ حكم‌ آن ‌كه‌ آن‌ كم ‌زندگانی

‌ چو گل‌ بر باد شد روز جوانی‌

سبكرو چون‌ بت‌ قبچاق‌ من‌ بود

گمان‌ افتاد خود كافاق‌ من‌ بود

همایون ‌پیكری‌ نغز و هنرمند

فرستاده‌ به‌ من‌ دارای‌ دربند

پرندش‌ درع‌ و از درع‌ آهنین‌تر

قباش‌ از پیرهن‌ تنگ‌ آستین‌تر

ص‌ 699ـ700، ب‌ 126ـ131

مقاله کشتن اژدها توسط گشتاسب

مقاله کشتن اژدها توسط گشتاسب
دسته بندی تاریخ و ادبیات
بازدید ها 28
فرمت فایل doc
حجم فایل 12 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل 7

مقاله کشتن اژدها توسط گشتاسب

فروشنده فایل

کد کاربری 4152

کاربر

* مقاله کشتن اژدها توسط گشتاسب*

کشتن گشتاسپ اژدها و دادن قیصر دختر خود را به اهرن:

اهرن با شتاب رفت و آنچه را گشتاسپ خواسته بود آماده کرد و آورد و هر سه سوار شدند و به سوی کوه سقیلا تاختند. هیشوی کوه را به گشتاسپ نشان داد و خود با اهرن بازگشت. گشتاسپ به کوه رفت و چنان نعره ای زد که اژدها به ستوه آمد و با دم آتشین خود او را به سوی خویش کشید. گشتاسپ نیز چون تگرگ بر سر او تیره بارید و آهسته آهسته به هیولا نزدیک شد و نام یزدان را بر زبان آورد و ناگهان خنجر را در دهان او فرو کرد و تیغ ها را بر کامش نشاند. زهر و خون اژدها از کوه سرازیر شد و جانور سست و بی رمق بر زمین افتاد و گشتاپ چنان با شمشیر بر سرش زد تا مغزش را بر سنگ ریخت و سپس دو دندان او را کند و سر و تن خود را شست و پیروز سپاسگزار از یزدان، نزد هیشوی و اهرن بازگشت. یاران بر او نماز بردند و او را ستودند. اهرن هدایای بسیار و اسبان آراسته به او پیشکش کرد ولی گشتاسپ جز یک اسب و یک کمان و چند تیر چیزی از آن میان برنداشت و شادان نزد کتایون بازگشت. اهرن نیز اژدها را با چندین گاو و گردون از کوه پایین کشید و خود سرافراز در پیشاپیش گردون به قصر قیصر آمد. مردم در سر راه او گرد می آمدند و

هر آنکس که آن زخم شمشیر دید

خروشیدن گاو گردون شنید

همی گفت کاین زخم اهرمنست

نه شمشیر و نه نخجیر اهرن است

قیصر با شادی به پیشبازش آمد و به افتخار پیروزی او جشنی آراست و اسقف را به قصر خواند و دختر را به اهرن داد.

هنر نمودن گشتاسپ در میدان:

قیصر از اینکه دو داماد پهلوان نصیبش شده، از شادمانی سر بر آسمان می سایید و پیروزی آن دو را به آگاهی همه نامداران می رساند تا آنکه روزی در برابر ایوانش میدانی آراست و همه پهلوانان را به هنرنمائی در آن میدان فراخواند. دو داماد شاد قبل از همه شروع به هنرنمایی کردند و با هنر خود در چوگان و تیره و نیزه میدان قیصر را آراستند.

از آن سو کتایون نزد گشتاسپ آمد و گفت:«تا کی چنین اندوهگین به گوشه ای بنشینی و اندیشه کنی بلند شو و به میدان قصر به تماشای دو داماد پدرم برو و ببین این دو پهلوان که یکی گرگ را کشته و دیگری اژدها را، چه گردی برپا کرده اند» گشتاسپ گفت:«اگر تو چنین می خواهی من حرفی ندارم ولی اگر پدرت که مرا از شهر بیرون کرده در آنجایم ببیند چه خواهد گفت.» با این همه گشتاسپ زین بر اسب گذاشت و به میدان رفت و چندی آنجا به نظاره ایستاد و آن گاه گوی و چوگان خواست و وارد میدان شد. او چنان هنری در بازی نشان داد که پای دیگر یلان سست شد و هنگامی که نوبت تیرو کمان رسید باز همه از او در شگفت ماندند. قیصر به اطرافیان خود گفت:«او را نزد من آورید تا بدانم کیست و از کجا آمده که من تاکنون سوار سرفرازی چون او ندیده ام.» و چون او را نزد قیصر خواندند و قیصر از نام و نشانش پرسید گشتاسپ پاسخ داد:«من همان مرد بیگانه ای هستم که قیصر دخترش را به خاطر او از دیدگان راند و هیشوی شاهد است که آن گرگ بیشه و آن اژدها نیز به دست من کشته شده اند.

تحقیق لیلی و مجنون

تحقیق لیلی و مجنون
دسته بندی تاریخ و ادبیات
بازدید ها 39
فرمت فایل doc
حجم فایل 6 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل 6

تحقیق لیلی و مجنون

فروشنده فایل

کد کاربری 4152

کاربر

*تحقیق لیلی و مجنون*

لیلی و مجنون

لیلی دختر سعد زنی از قبیله بنی عامر عرب است كه طرف عشق مجنون قرار گرفت و مجنون لقبی است كه به قیس پسر ملوح ( رئیس قبیله بنی عامر) داده اند.

افسانه لیلی و مجنون گرچه ریشه سامی دارد و قهرمانان آن عرب هستند ولی در ادبیات فارسی جای وسیعی باز كرده و از قرنها پیش تا هم اكنون نمونه اعلای عشق پاك دلدادگان و عاشق پیشگان بوده است . داستان لیلی و مجنون را گروه كثیری از شعرا به رشته نظم كشیده و عده زیادی از ادبا به یاد آن پرداخته و جمع كثیری به اشاره ای از آن اكتفا كرده اند ولی بدون شك هیچ كدام از شعرا در نظم داستان به پای نظامی شاعر داستانسرای قرن ششم نمی رسند .

بر طبق روایت نظامی مجنون به هفت سالگی كه رسید از سوی پدر به مكتب سپرده شد ودر آنجا با لیلی كه از قبیله دیگری بود همدرس شد و كم كم سن آن دو به جایی رسید كه آتش عشق در درون دل ایشان خانه كرد و شعله آن گاه و بی گاه زبانه می زد . پدر و مادر لیلی برای حفظ آبرو او را از مكتب گرفتند پدر ومادر قیس برای تسكین دل فرزند به خواستگاری لیلی رفتند ولی از پدر و مادرش جواب رد شنیدند و از این جا قیس به مجنون بدل شد ، پدرش او را برای گرفتن شفا به كعبه برد و از او خواست كه از خداوند دوای درد خود را بخواهد تا شاید خداوند از درد عشق او بكاهد اما مجنون از خداوند خواست تا شعله عشق خود را به لیلی فزون تر كند . بالاخره لیلی را به عقد ابن سلام (یكی از ثروتمندان عرب) در آوردند و مجنون سر به بیابان گذاشت و با وحوش محشور شد . از این غم جانكاه پدر و مادرش یكی پس از دیگری رهسپار دیار عدم گشتند . از سوی دیگر لیلی از دوری مجنون بیمار گشت و جان بداد . وقتی خبر مرگ لیلی را به مجنون دادند به سر قبر معشوق رفت و آن قدر شعری كه دوست داشت خواند و ندبه كرد تا همانجا مرد و به معشوقه پیوست و او را در منار قبر لیلی دفن كردند .

حافظ از این داستان عاشقانه بهره گرفته و مضامین نغز و زیبایی خلق كرده است :

بار دل مجنون و خم طره لیلی رخساره محمود كف پای ایاز است 1

حكایت لب شیرین كلام فرهاد است شكنج طره لیلی مقام مجنون است 2

دورمجنون گذشت و نوبت ماست هر كس پنج روز نوبت اوست 3

عماری دارلیلی راكه مهدماه درحكم است خدا را دردل اندازش كه بر مجنون گذارآرد4

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد5

ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به كی ربع را بر هم زنم اطلال را جیحون كنم6

به یمن همت حافظ امید هست كه باز اری اسافر لیلای لیله القمر7

در ره منزل لیلی كه خطرهاست درآن شرط اول قدم آن است كه مجنون باشی8

دوش سودای رخش گفتم زسربیرون كنم گفت كو زنجیر تا تدبیر این مجنون كنم9

محمود و ایاز

داستان عشق محمود به ایاز در شعر حافظ در ابیات زیر اینگونه متجلی گشته است :

غرض كرشمه حسن است ورنه حاجت نیست جمال دولت محمود را به زلف ایاز1

محمود بود عاقبت كار در این راه گر سر برود در سر سودای ایازم2

تحقیق شیرین در خسرو و شیرین نظامی

تحقیق شیرین در خسرو و شیرین نظامی
دسته بندی تاریخ و ادبیات
بازدید ها 40
فرمت فایل doc
حجم فایل 24 کیلو بایت
تعداد صفحات فایل 24

تحقیق شیرین در خسرو و شیرین نظامی

فروشنده فایل

کد کاربری 4152

کاربر

تحقیق شیرین در خسرو و شیرین نظامی

نعمت‌الله‌ پناهی‌

برگرفته از: نامه‌ پارسی‌ ، سال‌ دهم‌، شماره‌ چهارم‌، زمستان‌ 1384: صص‌ 33ـ55

چكیده‌ : شخصیت‌ شیرین‌ در منظومه خسرو و شیرین‌ نظامی‌ محور این‌ داستان‌ محسوب‌ است‌، اما به‌ طور كلی‌ هاله‌ای‌ از ابهام‌ این‌ شخصیت‌ را فرا گرفته‌ است‌ و وی‌ شخصیت‌ واحدی‌ ندارد. این‌ مقاله‌ با بررسی‌ الگو و پیش‌نمونه‌ شخصیت‌ شیرین‌، بر آن‌ است‌ كه‌ كلیت‌ شخصیت‌ شیرین‌، برآمده‌ از سه‌ شخصیت‌ مجزاست‌:

ـ آفاق‌، همسر نظامی‌

ـ شخصیت‌ حكیمانه‌ نظامی‌

ـ پیش ‌نمونه‌ طبقاتی‌

این‌ نتیجه‌ با بررسی‌ سیر شخصیت‌ شیرین‌ در كلیت‌ جریان‌ داستان‌ تحلیل‌ و ثابت‌ شده‌ است‌.

پیش‌نمونه شیرین‌

پرفروغ‌ ترین‌ چهره‌ داستان‌ خسرو و شیرین‌ ، بی ‌تردید «شیرین‌» است‌. نظامی‌ در یك‌ سیر صعودی‌ و متعالی‌، شخصیت‌ شیرین‌ را چنان‌ پرداخت‌ می كند كه‌ بعد از او هر شاعری‌ تحت‌ تأثیر و عاجز از هر گونه‌ آفرینش‌ مشابهی‌ بوده‌ است‌. «قهرمان‌ واقعی‌ سرتاسر منظومه‌ و نقطه‌ مركزی‌ آن‌، بی ‌گمان‌ خسرو نیست‌، ] بلكه‌ [ شیرین‌ است‌» و شخصیت‌ شعف‌انگیز شیرین‌ پرداختی‌ كامل‌ و عالی‌ دارد و تأثیر آن‌ بر كل‌ داستان‌ غیرقابل‌ انكار است‌. عوامل‌ چندی‌ در صورتگری‌ پیش‌نمونه‌ شیرین‌ دخیل‌اند كه‌ در اینجا بدانها می‌پردازیم‌.

یك‌. آفاق‌، همسر نظامی‌

درباره‌ آفاق‌، شواهد تاریخی‌ می‌گویند: «حاكم‌ دربند كنیزی‌ برای‌ او (نظامی‌) فرستاد، این‌ كنیز جوان‌ كه‌ از طایفه‌ قبچاق‌ بود، آفاق‌ نام‌ داشت‌. نظامی‌ او را به‌ همسری‌ برگزید. او را دوست‌ داشت‌، ولی‌ نتوانست‌ مدت‌ زیادی‌ با او زندگی‌ كند.» مرگ‌ همسر محبوب‌ او سبب‌ شكست‌ و دل ‌رنجوری‌اش‌ شد و از آنجا كه‌ «آفاق‌ به‌ كلبه‌ فقیرانه‌ نظامی‌ سعادتی‌ راستین‌ آورد، مهر و عشق‌ نظامی‌ به‌ آفاق‌ چنان‌ شكوهمند و پرمعنا بود و زندگی‌ مشتركشان‌ چنان‌ سعادتبار بود كه‌ شاعر پس‌ از مرگ‌ آفاق‌، مدت‌ زمان‌ درازی‌ در حسرت‌ خوشبختی‌ از دست‌رفته‌ خود می‌سوخت‌».

با توجه‌ به‌ سال‌ مرگ‌ آفاق‌ (576 ق‌) و مدت‌ تألیف‌ خسرو و شیرین‌ یعنی‌ از سال‌ 571 تا 587 ق‌، بی‌تردید از دست‌ دادن‌ آفاق‌ در این‌ مدت‌ ذهن‌ و اندیشه‌ نظامی‌ را به‌شدت‌ تحت‌ تأثیر قرار می‌دهد و مناسب ‌ترین‌ جای‌ عقده ‌گشایی‌ و اندوه‌ تنهایی‌ این‌ سوز و حسرت‌ درونی‌، منظومه‌ خسرو و شیرین‌ است‌.

نظامی‌ كه‌ شیرین‌ را به‌ لحاظ‌ جوانب‌ شخصیتی‌، نسخه ‌بدلی‌ از آفاق‌ خود می ‌داند، همواره‌ با چشم‌ حسرتبار، آن‌ چنان‌ كه‌ مولوی‌ شمس‌ را می‌نگریست‌، شیرین‌ را پابه‌پای‌ آفاق‌ خود به‌ اوج‌ می‌كشاند.

آنجا كه‌ نظامی‌ در پایان‌ منظومه‌ و در حالی‌ كه‌ می ‌خواهد از داستان‌ نتیجه ‌گیری‌ كند، به‌ طور صریح‌، شیرین‌ را نه‌ مثل‌ آفاق‌، بلكه‌ خود آفاق‌ می داند:

تو كز عبرت‌ بدین‌ افسانه‌ مانی

چه‌ پنداری‌ مگر افسانه ‌خوانی‌

در این‌ افسانه‌ شرط‌ است‌ اشك‌ راندن‌

گلابی‌ تلخ‌ بر شیرین‌ فشاندن‌

به‌ حكم‌ آن ‌كه‌ آن‌ كم ‌زندگانی

‌ چو گل‌ بر باد شد روز جوانی‌

سبكرو چون‌ بت‌ قبچاق‌ من‌ بود

گمان‌ افتاد خود كافاق‌ من‌ بود

همایون ‌پیكری‌ نغز و هنرمند

فرستاده‌ به‌ من‌ دارای‌ دربند

پرندش‌ درع‌ و از درع‌ آهنین‌تر

قباش‌ از پیرهن‌ تنگ‌ آستین‌تر

ص‌ 699ـ700، ب‌ 126ـ131